_tplr.jpeg)
افسانه 🌼
سلام دوستان گل امروز قرار براتون یک افسانه زیبا تعریف کنم که مربوط به یک شهر هست ولی متاسفانه اسم شهر را یادم نمیاد خیلی خوب بریم برای شروع افسانه 🌺
روزی در جنگلی یک کشاورز تنها زندگی می کرد ،این کشاورز یک مرغ و ۱۰ جوجه داشت روزی مرغ هی از خودش صدا در میاره هی شروع میکنه به قد قد کردن صاحب عصبانی میشه و یک گرگ میاره به قفس میاندازه تا مرغ بخوره اما بعد از اینکه گرگ صدای مرغ را میفهمه گرگ هم شروع میکنه به زوزه کشیدن بعد از مدتی یه دسته گرگ دور قفس جمع میشن و اونها هم شروع میکنند به زوزه کشیدن کشاورز عصبانی یشه و یه شیر را ه قفس میاندازه تا گرگ و مرغ را بخوره، اما شیر هم بعد از شنیدن صدای مرغ و گرگ 🐺 شروع ه غرش کردن میکنه و یه دسته گرگ دور قفس جمع میشن و بعد از مدتی میرن شاورز خیلی تعجب میکنه و هیچ کاری نمیکنه بعد از مدتی یک شیر میاد و همراهش یک جوجه مرغ داره کشاورز متوجه میشه که همه حیوانات به هم کمک کردند که جوجه 🐔 نجات پیدا کنه و پیدا بشه
پایان 🌺
امیدوارم که لذت برده باشید